سیاه و سفید

فوریه 2, 2009

ما ایرانیها در گوتنبرگ سوئد بزرگترین گروه خارجیها هستیم. معمولا خارجیها محله های خاصی سکونت دارند. مثلا بیشتر ترکها و سومالی ها در یکی دوتا محله جمع هستند. اما خوشبختانه ایرانیها پخش هستند. در محله های خارجی نشین که اکثریت و یا خیلی زیاد خارجیها هستند معمولا بیکاری، دزدی، جنایت و درگیری زیادتر هست. نه اینکه خارجیها بیشتر اینکاره هستند. بخاطر اینکه تعداد بیکارها در این محله ها بیشتر هست. اتفاقا سوئدیهایی که در این محله ها می نشینند هم بیشتر بیکار و الکلی هستند و خیلی شان ناسالم.

ایرانیها در مجموع در سوئد و گوتنبرگ موفق ترین گروه از خارجیها هستند. در این مورد حتی دوسال پیش مقاله ای در یکی از روزنامه های سوئد نوشته شده بود. اما آدم ناموفق و ناسالم هم بین ما کم نیست. در گوتنبرگ دو کانال رادیویی ایرانی هست که تمام شبانه روز برنامه دارند. البته هر دو ساعت مجری و برنامه عوض میشود. بیشترشان را من حوصله گوش کردن ندارم. یکی دوتا را میشود گوش داد. اما برای پیرترها که خوب زبان بلد نیستند و خوب نمیتوانند در جامعه اینجا حل شوند خوب است. آنها را از تنهایی در می آورد و به یاد ایران می اندازد.

مغازه و رستوران ایرانی هم زیاد هست، مثل خانسالار، ونک، ایران، ستاره، سورنتو، قصابی اکبر ، صرافی ایرکس، نانوایی و دهها تای دیگر. یه کتابفروشی ایرانی هم هست به اسم فرهنگسرای اندیشه که اتفاقا صاحبش همولایتی ما یعنی گیلانی هست. طبق قانون سوئد همه خوراکیها باید رویش تاریخ آخرین روز مصرف نوشته باشد. گرچه بیشتر ایرانیها پاک هستند اما یک بار که مادرم گفت کشک بخر تا غذای کشک درست کنم و من رفتم از مغازه ایرانی یک بطری کشک خریدم. از پشت شیشه سالم بود اما وقتی مادرم اولین قاشق را از آن برداشت یک تکه بزرگ کپک که شکل سبز بود تویش بود. بطری و کشک را انداخت توی آشغالدونی و آنروز غذای کشک نخوردیم. یک بار نان لواش هم خریدیم یه عالمه نقطه های سبز قارچ و کپک روی نانهای وسطی بود. یک بار هم مادرم سبزی خشک یا لوبیا یادم نیست خرید وقتی سر پاکت را باز کرد از تویش حشراتی که مثل پروانه بودند ولی خیلی کوچکتر پر زدند و آمدند بیرون. یه آقایی و خانمش که مغازه داشتند بعضی وقتها میرفتند مغازه های بزرگ و سوپر سوئدی و سرپوشهای کره یک کیلویی را که تاریخ مصرف رویش هست را میدزدیدند و روی کره های کهنه خودشان میگذاشتند. فکر میکنم بعدا یکبار گیر افتادند. یه آقای دیگه بود که بیچاره سکته کرد و مرد. میگن هرکس از او یک نوع برنج که خیلی خوب و گران هست میخرید میپرسید میشه کیسه آنرا عوض کنم؟ باید آنها را برای مرکز پخش برنج بفرستم. بعد جلوی مشتری برنج را میریخت توی کیسه دیگر. بعدا که مشتری میرفت توی آن کیسه با مارک مرغوب برنج نامرغوب و ارزان میریخت و بجای برنج خوب گران میفروخت. ما هیچوقت برنج خیلی گران نمیخریم. مادرم با همین برنج معمولی بهترین و خوشمزه ترین پلو را درست میکند. مهمانی که میریم خانمها از نوع برنج حرف میزنند و همه از برنج خیلی گران استفاده میکنند. باور کنید راست میگم هیچ فرقی ندارد. پلوی مادرم از همه خوشمزه تر هست. بقیه هم همین را میگن. بابام درباره ی پلوی دیگران میگه :کار هر بُز نیست خرمن کوفتن.

ایرانیهای زیادی اینجا در پست های بالای بنگاههای خصوصی، دولتی و دانشگاهی هستند. چندسال پیش از 50 نفر دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه اینجا 37 نفر ایرانی بودند. از طرف دیگر میگن بیشترین زندانی خارجی زندان اینجا هم ایرانیها هستند.
لاله پورکريم 26 ساله خواننده، نوازنده و آهنگساز که به چند زبان میخواند و گیلانی هست نیز در اینجا هست. موسیقی اش بسیار خوب و با کلاس هست و خیلی در نسل جوان سوئدیها طرفدار دار. من هم خوشم می آید. قبلا یک فیلم هم بازی کرده بود که خیلی استقبال شد و یک بار هم بهترین هنرمند سال سوئد شد. سوسن تسلیمی هنرپیشه معروف که کارش خیلی گرفت مدتی در گوتنبرگ زندگی میکرد. او هم گیلانی هست. یک خواننده قدیمی دیگر هم هست که فارسی و گیلکی و تالشی میخواند به اسم روح انگیز. یک بار که در یک مراسمی خواند و من بودم صدای گرمی دارد. یک آقایی که در ایران مدرسه موشها را بازی میکرد اینجا هست و هفته ای یک بار هم دوساعت در رادیوی فارسی گوتنبرگ برنامه دارد.

در سوئد دو تا گروه بزرگ موتور سوار هست که زیاد در جرم و جنایت مثل باج گیری، قاچاق و قتل این جور چیزها دست دارند و رقیب همدیگر هم هستند و تا حالا چندنفر از همدیگر را هم کشتند. یکی اسمش هست باندیدوس (Bandidos) و آن یکی هلس انجلس (Hells Angels). جالب اینجاست که رئیس باندیدوس ایرانی هست و دو هفته پیش به جرم دست داشتن در قتل و کارهای دیگر دستگیر شد. برادر او در یک محله ای رستوران ایرانی دارد که در آنجا یک رستوران ایرانی دیگر هم هست. آن رستوران دیگر چندبار مورد حمله توسط باندیدوس قرار گرفت و صاحبانش تهدید شدند و ماشینشان مورد حمله قرار گرفت و همه روزنامه ها نوشتند. مدتی کسی جرات نداشت به رستوران آنها برود. اما روزنامه ها که نوشتند مردم بخاطر همدردی با آنها بیشتر می رفتند.

ده سال پیش عده ای نوجوان و جوان سوئدی و بیشتر خارجی بین 15 تا 19 سال در یک دیسکو شرکت کردند. سه نفر که دو تا ایرانی هم بودند بعلت اینکه اهل دعوا بودند را به دیسکو راه ندادند . این سه نفر برای اذیت کردن بقیه رفتند به زیر زمین ساختمان که پر از صندلی و مبل کهنه بود آتش درست کردند تا دودش به طبقه بالا برود و دیسکو به هم بخورد. آتش به مبلها سرایت کرد و نتوانستند کنترل کنند. ساختمان چون قدیمی بود فقط یک در خروجی داشت. محل جمع شدن اتحادیه مقدونیها بود و مناسب دیسکو هم نبود. یک پنجره داشت که سه متر بالا بود و کسی نمی توانست از آنجا بیاید بیرون. ابیچاره ها نتوانستند همه فرار کنند. آن سه نفر دیوانه هم بجای اینکه آتش نشانی را خبر کنند از آنجا رفتند. 70 نفر مردند. 9 نفر جوان ایرانی و 11 سوئدی و بقیه از کشورهای دیگر بودند. یکیشان که 16 سالش بود گیلزاد نام داشت که پسر همان آقای گیلانی بود که کتافروشی دارد.

دوست پدرم یک روز صبح زود روز شنبه با چندتا دوستانش قرار داشت میخواستند با هم بروند یک شهر دیگر. به خانه کسی که در یک ساختمان شش طبقه زندگی میکرد رفتند. طبقه پایین یک آقای ایرانی رستوران داشت. چند دقیقه که آنجا ماندند دوست پدرم متوجه شد که کلید ماشین را یادش رفته بود برداره. با یکی از دوستانش میخواستند از طبقه ششم با آسانسور بیایند پائین. یک طبقه که آمدند دیدند دود توی آسانسور آمد. پایین تر که میرفتند دود بیشتر میشد. به طبقه پایین که رسیدند و در آسانسور که باز شد دود سیاه و داغی به داخل آسانسور هجوم آورد. دو نفر هردو خم شدند که شاید بهتر نفس بکشند. همه چیز سیاه بود. دستهایشان را هردو با چشمهای بسته روی دگمه های آسانسور میکشیدند. بالاخره شانسی روی دگمه یک طبقه بالا را فشار دادند و آسانسور بالا رفت و آمدند پیرون و از پله های مواقع ضروری و خطر خارج شدند. روز تعطیل بود و همه مردم در 5 طبقه بالا خوابیده بودند. یکی شان به آتش نشانی زنگ زد و آن یکی زنگ همه خانه ها را از آن پایین زد تا بیدارشان کند. همه بیدار شدند ولی دود سیاه همه طبقه ها را پر کرده بود و کسی نمیتوانست پایین بیاید. از طبقه پایین که رستوران آقای ایرانی بود آتش زیاد بیرون می آمد. خوشبختانه 5 دقیقه بعد ماشینهای آتش نشانی آمدند و آتش را خاموش کردند. اگر دوست پدرم کلیدش را فراموش نکرده بود شاید 200 نفر می مردند. بعدا در روزنامه ها نوشتند که خود آقای ایرانی صاحب رستوران با همکاری برادرش برای تقلب در بیمه رستوران را آتش زده بود و دستگیر شد.

هرسال چهارشنبه سوری در گوتنبرگ در یک میدان بزرگ ورزشی در مرکز شهر حدود شش تا هفت هزار ایرانی شاید هم بیشتر جمع میشوند و جشن میگیرند و از روی آتش میپرند که خیلی جالب هست. از چند سال پیش ترک های ایرانی خودشان جداگانه دارند و جای دیگر میگیرند. جشن های مشترک باید وسیله ای برای دوستی و بین ملیتها باشد نه جدایی. من فکر میکنم آن رئیس هایی که تصمیم گرفتند جداگانه جشن بگیرند آدمهای خوبی نمیتوانند باشند چون به جدایی و در نهایت رقابت و شاید هم دشمنی دامن میزنند. خوشبختانه گیلانیها و مازندرانیها و تالشها با بقیه ایرانیها با هم هستند.

چیزهای دیگری هم هست که میخواستم بنویسم ولی طولانی تر میشه

8 پاسخ به “سیاه و سفید”

  1. Sabba Says:

    Ba zabane kheily khoby baian karde bodid jaryanato,maeolan matalebe Iranya gahy vaghta laje adamo dar miare chon ghezavateshoon ye joraiy ye tarafasto khodeshono mobara midonan,nemidonam.be har hal matlabetoon gooya bod.

  2. shahram Says:

    khak bar sare oghdeeeee….cheghdr gilan gilan mikoni…maalome kheyli kambood dari…

  3. sepi Says:

    nemooneh haee mesle tozihate shoma dar hame jaye donia in salha dide mishe ke har rooz ham bishtar mishe…moshkel injast ke ma hame az yek khakim vali har kodoomemoon yek jaye donia! hshaiad age majboor naboodim az Iran biroon bian emrooz ham aram tar kenar ham zendegi mikardim va ham ehterame bishtari dar donia dashtim.

  4. گیلانک Says:

    سلام مازیار عزیز
    خوب وضعیت عمومی ما را شرح دادی
    متاسفانه ما عادت داریم در مورد خوبیهایمان به نحو مضحکی بزرگ نمایی کرده و غلو کنیم و در مورد سیاهیهای موجود زندگیمان سکوت کنیم. اگر هم کسی به آن اشاره کند مثل این آقا شهرام عصبانی شویم. شهرام خان!! خوب او گیلک هست و طبیعی است مهر ویژه ای به گیلک ها داشته باشد. شما چرا قادر به درک این مطلب نیستید؟ بگذریم از کاربرد کلمات خاصی که در کامنت تان استفاده کردید که بازگوکننده سطح درک و تحمل نویسنده آن میباشند
    خسته نباشی مازیار

  5. امین Says:

    سلام. یادداشتی درباره‌ی طرح واگذاری جنگل‌های شمال به بخش خصوصی نوشته ام که بد نیست شما هم مطالعه کنید. :(

  6. دامون Says:

    چوب حراج به جنگل هاي ايرانhttp://www.magiran.com/npview.asp?روزنامه ی اعتماد ملیID=1799858دارن سرزمینمون جنگلهای ما رو حراج میزارن !این از مجلس اون هم از دولت که می خواد با عدالت ورزی زمین های گیلان رو بین مردم ایران تقسیم کنه !خاک گیلان و مازندران صاحاب نداره!چقدر نسبت به سرزمینمون ,طبیعتمون بی خیالیم

  7. Ahmadpour Says:

    با سلام و سپاس از همراهیتان
    لطفن نام کوچک هم لازم است


  8. سلام
    یک سوال
    من شنیدم در اسکاندیناوی 6 ماه از سال شب است 6 ماه از سال
    روز است
    شما در اون 6 ماه از سالی که شب است چگونه زندگی می کنید یعنی
    چگونه می خوابید
    و در آن 6 ماه روز چگونه زندگی می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.